امشب کمی دلم گرفته بود. نمیدونم از چه بود! از بار گناهانی که سنگینی میکرد؟ از بدی روزگار؟ نه ولی فکر کنم بیشتر از دست خودم دلگیر بودم. از چه دلگیر بودم؟ فکر کنم از اینکه آدم نیستم! شبه انسانیم در این کره خاکی.
دنیای امروز با همه پیشرفتش نتونسته و نخواهد تونست که نیاز معنوی انسان رو برطرف کنه. شاید آنهایی که انکار میکنند خود را میفریبند. البته اشتباهی نشه که ما نیاز معنوی در ناراحتی بدونیم. اتفاقا نیاز معنوی اگر برآورده بشه با خودش شادی روحی گستردهای رو به همراه میاره. در نهایت همه چیز به نظر من به خوبی و شادی منتهی میشه. ما گریه میکنیم به هر دلیل، یه وقت به خاطر کارهای خودمون، یه بار به دلیل دیگه و میشه گفت بالاترین وجهش گریه از سر عشق و به وجد اومدنه. اون عشق آسمانی که روح شما رو در سیطهی خودش بگیره و شادی وصف ناپذیری برسیم. من که لیاقت تجربشو نداشتم تا به حال. خوشا به حال آنکس که با خدای خویش عشق بازی میکند.





