ای کاش این شب دستی به صبح ندهد

شب‌هایی که آسمان را نگاه می‌کنم، چشمم را مراقبم که پلک بر پلک نگذارد تا از درخشندگی جمال ستارگان محروم نشوم. در میان شب‌ها، شب‌هایی هستند که سیاهی آسمان بالای سرم را ستارگان زیادی پر کرده‌اند. با خودم می‌گویم، این شب برای سحر شدن بسیار عجله دارد. چرا که آسمان با ستارگانی که به دامن خویش آویخته گویی به استقبال سحر می‌رود. اما امشب این نور از شمت دیگری می‌آید.

گویی آنجا ستارگان بر زمین فرود آمده‌اند و بالای سرم دیگر ستاره‌ای نیست و یا اگر هست در میان نوری که از آن سمت می‌آید، دیگر تاب درخشندگی ندارد. صفحات تقویم ذهنم را ورق می‌زنم و امشب را در میان آن می‌یابم. دیدگانم بارانی می‌شود. خدا کند این شب دستی به صبح ندهد. و تا ابد، تا خروش اسرافیل تا صبح معاد، جاری باشد.

امشب، شبی است که از روز «الست» فرزند آدم بر آن «قالوبلی» گفت. اگر خوب گوش جان به نوای آرام شب بسپاری خواهی فهمید که از پس هزار و چند سال، نوایی از چنگ دلکش آسمان صفحات آرام دلت را به ترنمی از جنس عشق و شهادت در خواهد آورد. امشب آسمان تشنه حاشیه فرات است. ستارگان به تماشای جوانی آمده‌اند که حلاوت و شهد وصال را در انتظار است. امشب، مادر، فرزند خویش را به امید سرافرازی فردا، آرام می‌کند. خداوندا! ای کاش، امشب تمام تیغ‌های صحرا به احترام قدوم فرزندان حسین سر بر خاک می‌بردند و ستارگان آسمان راه را نورافشانی می‌کردند. ای کاش آب، افتخار آن میافت که پای به خیمه‌های آل‌الله باز کند. ای کاش امشب را صبحی نبود تا در غروب آن رأس منوّر فرزند رسول الله را زینت نیزه‌ها سازند و اسب‌ها را از برای تاختن بر پیکر خورشید نعل تازه زنند. عزیزا! خداوندا! چه می‌شود که امشب به صبح نرسد. که اگر صبح بر این صحرا نورافشانی کند، سنگ‌ها خون خواهند گریست و خورشید، هویت خویش را در برابر شمس‌الشموس عالم یعنی حسین از دست خواهد داد. وااسفا...

 

منبع: نجوای شبانه

 

ثبت نظر